وبلاگ شخصی سجاد وبلاگ شخصی سجاد
 
عضویت انجمنهای تخصصی 100 پست آخر انجمنها تماس با من صفحه اصلی
نظرسنجی
نظرتون در مورد این وبلاگ چیه ؟






سخن روز

دیكشنری آنلاین

خبرنامه


برای با خبر شدن از به روز شدن سایت در این خبر نامه عضو شوید.به طوری که ایمیل خود را در کادر نوشته و تائید کنید

لینکستان
لوگوی دوستان





بیا تو پشیمون نمیشی

وبلاگ چشمک



تابلوی گفتمان
تبلیغات اکسین
آمار وبلاگ
امروز : پنجشنبه 30 آبان 1387

بازدید های امروز :

بازدید های دیروز :

كل بازدیدها :

كل مطالب :

كل نظرات :

ایجاد صفحه : - ثانیه

تاریخ تاسیس : 18/6/1384

رتبه در گوگل

Powered by  MyPagerank.Net


داستان (عشق یا ...) به صورت PDF (عاشقانه و فلسفی , )

سلام دوستان

 

حدودا 7 سال پیش، قبل از اینکه وارد دنیای اینترنت بشم با شبکه های محلی BBS آشنا شدم.

شبکه های BBS محیطی رو برای تبادل اطلاعات کاربران بوجود می آوردند.

در واقع میشه از این شبکه ها با عنوان "اینترنتی با ابعاد خیلی کوچک" یاد کرد!

در اون زمان یکی از کاربران شبکه BBS پاشا به نام "مهدی"، یه داستان عاشقانه با عنوان "عشق یا ..." در شبکه قرار داد که خیلی جذاب و خواندنی بود، من این داستان رو از اون زمان در هاردم ذخیره کردم و همونطور که خیلی وقت پیش قولشو به دوستان داده بودم در اینجا به صورت PDF برای دانلود قرار می دم.

 

راستشو بخواید داستان خیلی خفنیه یعنی اگه برید تو بحر داستان اشکتون در میاد!

 

دانلود داستان به صورت PDF

 

لینک کمکی دانلود داستان

 

شامل 118 صفحه و حجم 1.57 مگا بایت

 

این رو هم باید بگم که چون این داستان با فونت داس نوشته شده بود، وقتی داستان رو به فونت ویندوز تبدیل کردم تعدادی از کاراکترها خراب شدن که البته تا اونجایی که تونستم به صورت دستی این اشکالات رو برطرف کردم.

 

نکته ای رو که در مورد این داستان باید بگم اینه که تا اونجایی که من می دونم این داستان واقعیه ولی آخرای داستان به دلایلی یه مقدار تغییر پیدا کرده.

 

امیدوارم از این داستان نهایت استفاده رو ببرید.

خوشحال می شم نظراتتون رو هم در مورد این داستان بشنوم.

 

 

قسمتی از داستان :

 

برای چند لحظه سكوت بین آنها حكمفرما شد . در آن زمان هر دو به یك موضوع فكر می كردند به آینده ای كه در انتظارشان بود .

 

* آرمان جان

 

- جانم !

 

* اگر یك چیزی بپرسم راستش را به من می گویی ؟

 

- آره عزیزم بگو .

 

* صبر كن چشمهایم را ببندم ، اینطوری كمتر خجالت می كشم !

 

- ببینم مگـر می خـواهی چكـار كنی ؟ می خـواهی من هم چشمهـایم را ببندم ؟

 

* نخیر ، لازم نیست ! آرمان جان تو برای بچـه هایمان نامی انتخـاب كرده ای ؟

 

آرمان در حالی كه می خندید پرسید :

 

- كدام بچه هایمان ، ما كه هنوز خودمان بچه هستیم .

 

نگار از این طرز صحبت او دلخور شد . با صدایی گرفته گفت :

 

* مسخره ام نكن ، منظورم الان نیست .

 

 

قسمتی دیگر از داستان :

 

روزهای طلایی با هم بودن و برای هم نفس كشیدن !

 

آرمان روز به روز بیشتر شیفته نگار می شد و خود را بیش از پیش وابستـه به او می دید .

 

تنهـا دو بـار و آن هم برای لحظـات محدودی همدیگر را دیده بودند . ولی همین دیدارهای كوتاه به او جان دوباره می بخشید .



نوشته شده توسط سجاد در مورخه سه شنبه 22 آبان 1386 و ساعت 07:11 ق.ظ

ویرایش شده در مورخه دوشنبه 29 بهمن 1386 و ساعت 01:02 ق.ظ

لینك ثابت   نظرات ( )

مطالب پیشین ...
صفحات وبلاگ


Contact Me - My Blog - My E-Mail

Powered by MihanPC.com, vBulletin Skin by Mohsen Moradi, Edit By Sajjad.K

Copyright © WWW.SajjadKAZ2003.Mihanblog.COM All Rights Reserved

هر گونه برداشت مطالب از این سایت فقط با ذكر منبع و دادن لینك به این سایت مجاز می باشدد
ایجاد صفحه : - ثانیه